109- تماشاچی...

دیروز جلسه شهدا داشتیم یکی از حاضران که تازه از سفر جنوب و اردوی راهیان نور برگشته بود یه حرفی زد که حسابی حالمو گرفت و عجیب حسرت خوردم... حتی تا همین الان ...

اون حرف این بود که همه می دانیم که قران گفته است شفا و رحمت است منتها برای اونهایی که شرط ایمان را دارن این شفا و رحمت اثر دارد ... بعد گفت ما هم که توی اردوی جنوب بودیم همه کاره شهدا بودن و ما فقط سعی کردیم خالص باشبم و اونها خودشون پذیرایی کردن... اونم عجب پذیرایی... و اصلا شرط پذیرایی شهدا اینه که تو خالص باشی... یا یکی دیگر می گفت من سنگدل دچار یه اتفاق ناب شدم ... یکی دیگه می گفت من تو فکه دست خودم نبودم و...

آخر این حرفا با خودم گفتم ... حسین بدبخت همه دور و بریات رفتن و شهدا از اونها پذیرایی کردن ولی تو  چی؟؟؟  من فقط این وسط تماشاچی بودم و اصلا این حرفها که فکر کنم تا حالا مثلا یه ذره مشغول بودم را مفت هم نمی خرن ... و یه جوریایی دلم خوش بوده ...آخرش هم رفیقا و بچه ها همه بارشونو بستن و من همچنان تماشاگر بودم ... مثل اون پلیسی که سر چهاراه وایسه و مسیر درست را به مردم نشان بده و تا شب مردم به مقصد رسیدن ولی پلیس همچنان سر چهارراه ایستاده و مسیر را نشان میده غافل از اینکه یک عده رسیدن و ... حکایت ما هم همینه یه چیزایی به گوشمون خورده گاها برای بعضی ها هم تعریف کردم ولی اخرش همون بعضی ها به مقصد می رسن و من همچنان مشغول خودمم و هی دارم تو سر خودم می زنم ...

خوشا به حالشون ... بدا به حالم... ای کاش شهدا یه نیم نگاهی هم به ما بکنن...اصلا یه چیزی بگم : شهدا من صفر صفرم پشت کوهیم هیچی بلد نیستم شما راه و چاهو به من نشون بدین الانی از رفقا و بچه ها هم خیلی خیلی عقب افتادم چه برسه به شما...

.

.

.

اما انگاری یه روزنه امیدی تو دلم روشن شد و یه کسی به من گفت ... فلانی ایشالا کربلا جبران یه عمر حسرت در میاد آقا امام حسین هیچکس را ناامید بر نمی گدونه...

108- عبور از سرزمین کربلا

چون امام على عليه السلام همراه اصحابش از كربلا عبور كرد، ديدگانش پر از اشك شد و فرمود: در اين جا مركب خود را بندند و فرود آيند و در اين جا رحال و توشه خود را بر زمين نهند، و در اين جا خونشان ريخته شود، خوشا به حال آن خاكى كه خون عاشقان بر آن پخته شود!

امام باقر فرمود: چون على عليه السلام به همراه تعداد اندكى از مردم ، به فاصله يك يا دو ميلى كربلا رسيد، در پيش آنان حركت كرد و به مكانى رسيد، كه مقدفان نام داشت ، گرد آن جا گرديد و سپس فرمود: در اين جا، دويست سبط كشته شده اند كه همه آنان شهيدند. اين جا محل مركب و محل فرودشان ، و محل شهادت عشاقى است كه پيشينيان را توان سبقت بر آنان نيست و آنان كه بعدشان آيند، توان الحاق بدانان را نخواهند داشت

منبع:رساله لقاء الله ، ص 221.

107- تقربا الی الکلب...

مرحوم هيدجى ، محشى منظومه ملاهادى ، ديوانى دارد، او قضيه جالبى نقل مى كند، مى گويد: مقدسى بود در محله اى و يا روستايى ، شبى براى عبادت به مسجد رفت . مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ‍ ديگرى هم گويى در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن ! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت . يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است